منتشر شده به تاریخِ ۱۰ سپتامبرِ ۲۰۰۹، ۱۹ شهریورِ ۱۳۸۸
انتخابِ غیرطبیعی
والاستریت و اهالیِ بازارهای سرمایهی لندن، بقای خود در بحرانِ اخیر را بسیار به حمایتِ دولتهایشان مدیونند. امّا حالا شاید وقتِ توقفِ این حمایتها رسیده باشد...
صونا ولیپور

"ما سابقهای طولانی در همکاری با یکدیگر در شرایطِ سخت داریم... ما در مسیری صحیح گام برمیداریم". اینها سخنانیست که روزِ دهمِ سپتامبرِ ۲۰۰۸، مدیرِ لمانبرادرز به زبان آورد. ظرفِ پنجروز لمان ورشکست شد و خیلی سریع برای همگان روشن شد مصیبتی که سمتمان خیز برداشته، فراتر از صرفاً بروزِ مشکلی در یک بانکِ سرمایهگذاری یا بازارهای سرمایهای منجمد و بیحرکت است. پس از دو دهه شکوفائی و مقرراتزدایی و اوجِ چشمگیرِ بازارهای مالی، حالا بسیاری از بانکهای جهان به طرزِ خطرناکی با کمبودِ شدیدِ سرمایه مواجه بودند. و دولتها ناگزیر شدند که پا به عرصه بگذارند و با تزریقِ سرمایه و اعطای وام و ارایه ضمانت، آنچه در توان دارند برای بانکها انجام دهند. در آمریکا، قلمروی یورو و بریتانیا، مجموعِ حمایتهای دولتها به رقمی حدودِ یکششمِ تولیدِ ناخالصِ داخلیِ این کشورها رسید که رقمی قابلِ توجه است.
حالا یکسال از آنچه بر لمان رفت، میگذرد و هنوز هم که به عقب بازمیگردیم، این واقعه را هشداری از بحرانی عالمگیر مییابیم. پس از سقوطِ ۱۹۲۹، یکچهارمِ اقتصادِ آمریکا تحلیل رفت و نرخِ بیکاری به ۲۵ درصد رسید. حالا، در این بحرانِ مالیِ اخیر، بانکها را میانِ پنبه پیچیدهایم، نرخهای بهره را بسیار پایین نگاه داشتهایم و با بستههای حمایتیِ بزرگِ دولتی به یاری شتافتهایم و مهارِ بحران به دست گرفتهایم و خرسندیم که مصیبت بسیار محدودتر شده است؛ با این همه، این رکودِ اقتصادی همچنان رنجآور است و احساسی از عدمِ اعتماد نسبت به صنعتِ مالی و به طورِ خاص، نسبت به بانکهای عمدهکارِ بزرگی که به نیابتِ صاحبکارانشان اقدام به انجامِ معاملات میکردند، در جامعه ایجاد کرده است. این بیحرمتیِ بانکها، نه تنها حکایت از خطاهای گذشتهی آنها دارد، بلکه عدمِ تغییرِ جدّی در رویهی امروزشان را هم منعکس میکند؛ جوری که انگار هیچ اتفاقِ خاصی نیفتاده است. ما هنوز تغییرِ عمدهای در شیوهی عملِ بانکها نمیبینیم و خب طبیعیست که این موضوع به استمرارِ بیاعتمادیِ عمومی نسبت به این صنعت دامن میزند.
هرچند نمیتوان با قاطعیت این را گفت. درست است که بسیاری بانکداران شغلِ خود را از دست دادهاند، اوضاعِ نابسامان را حتی با قدم زدن در میانِ آسمانخراشهای منهتن یا کنریوارفِ لندن میتوان فهمید، غولهایی همچون مریللینچ را دیگران بلعیدهاند، اعتبارِ بسیاری از مؤسساتِ معتبر حتی، همچون یوبیاس و سیتیگروپ مخدوش شده است و سرمایهگذاری در بسیاری وجوهاتِ تأمینی ارزشِ خود را از دست داده است؛ امّا این میان، فاتحانی هم بودهاند؛ بسیاری بانکهای تجاری (به ویژه در اسپانیا، کانادا و استرالیا) و بانکهایی در ایالاتِ متحده کارِ خود را خوب انجام دادهاند و حتی حوزهی فعّالیتشان در بانکداریِ سرمایهگذاری را گسترش دادهاند.
امّا هجومِ اتفاقاتِ متعدد در جریانِ این بحران، بر عدمِ تغییرِ جدّی در عجزِ سیستمِ بانکها در تأمینِ مالیِ خودشان سرپوش گذاشته است. اگر لمان را کنار بگذاریم، به هیچ بنگاهِ اقتصادیِ بزرگ اجازهی ورشکستگی داده نشد؛ در حالی که اگر کمکی به این بنگاههای اقتصادی از جانبِ دولت نمیشد، بیتردید همگی ورشکست بودند.
در واقع، با توجه به تمامیِ شواهد، مؤسساتِ مالی حقیقتاً کوچکتر نشدهاند. اگر وامهایی را که به بخشِ واقعیِ اقتصاد داده شده استثنا کنیم، سایرِ داراییهای تعدیلشده بر اساسِ ریسکِ نُه بانکِ بزرگِ سرمایهگذاری، کاملاً بیتغییر باقی ماندهاند. معیارهای آماری از حداکثر ریسکی که این بنگاههای اقتصادی میتوانند در وضعیتی که دارند با آن مواجه شوند، حاکی از آن است که در مجموع، ریسکِ این بانکها بالاتر از حدّ مجاز است. امّا در همین حال، ترازنامهی ترکیبیِ آنها در مقایسه با ترازنامهترکیبیشان در نیمهی سالِ ۲۰۰۵، ۴۹ درصد بزرگتر شده است؛در واقع ۴۹ درصد ورم کرده است. این متورم شدنِ ترازنامههای آنها، تنها به دلیلِ حمایتهای دولت است؛ حمایتهایی بر مبنای تصمیمگیریهای نابخردانهای که همچنان تکرار میشود.
تکاپوی دولت برای بازگرداندنِ وضعیتِ کسبوکار به حالِ عادی را میتوان درک کرد؛ امّا تقلّای دولت برای انضباط دادن به حوزهی مالیه، تفکری از بُن پوسیده است. حواسمان باشد که اگر این چندوقتِ اخیر سودی عایدِ صنعتِ بانکداری شده، ماجرا در وضعیتی عادی رخ نداده است: دولت برخی بانکها را در خوانِ نعمتِ بیدریغش غرق کرده و خب معلوم است که کسبِ سود برای این بانکها کارِ دشواری نیست؛ وقتی عدهای از رقبایشان -که از کمکها محروم بودهاند- رنجور و ترسیدهاند. مشکل از جایی خود را نشان میدهد که این رقبای ملول، به وضعیتِ مساعد بازگردند و از سویی دیگر، مقرراتی سختتر برای بانکها وضع شود. به محضِ آنکه حمایتها قطع شود، ورق برمیگردد و بازی عوض میشود.
مقدارِ کمکها حقیقتاً عظیم است. تنها رقمِ وامهای اخذشده از بانکهای مرکزی، و ضمانتِ دولت بر اوراقِ بدهیِ بانکها به ۲.۷ تریلیون دلار میرسد. واضح است که اینچنین تزریقِ بیحسابِ منابعِ ارزانِ دولتی به هر صنعتی، آن را تا جایی که ممکن است، بیهوده، بزرگ میکند؛ این فاجعهای است که گریبانِ صنعتِ مالی را گرفته و گویا قدرتی پوچ به کالبدش میدمد. باید تفکرِ پشتِ این سیستم را تغییر داد.
حذفِ حمایتهای آشکارِ دولت در زمینهی ارایهی ضمانت برای اوراقِ بدهی که مؤسساتِ مالی منتشر میکنند، نسبتاً ساده است. واضح است که در مواردی به ضمانتِ دولت برای انتشارِ مؤثرِ اوراقِ بدهی نیاز است؛ امّا میتوان برای این ضمانتها موعدِ انقضا تعیین کرد؛ مثلاً گفت ضمانتنامههایی که دولت به دلیلِ شرایطِ بحرانیِ اقتصاد، در حمایت از این بنگاهها ارایه داده، تا پنج سالِ دیگر منقضی خواهند شد. حالا که اقتصادِ جهانی در وضعیتِ بهتری قرار دارد، استفاده از این روش -مثلاً در مقایسه با امکانِ اجرای آن در شش ماهِ قبل- معقول و قابلِ اجرا به نظر میرسد. امّا در این حالت هم این انتظار در بانکها ایجاد میشود که همیشه دولت در شرایطِ بحران به دادشان خواهد رسید و آنها را موردِ حمایتِ خود، بیش و کم، قرار خواهد داد. این معضلی اساسیست. دو پاسخِ ممکن برای این مسئله وجود دارد: تحمیلِ انضباطی بر بانکها به منظور واداشتنِ آنها به حفظِ خود از گزند، و نیز تلاش برای محدود کردنِ حمایتهای ضمنیِ دولت. ما در حالِ حاضر به هر دو رویکرد نیاز داریم.
در میانِ قوانین و مقررات، بعضاً مواردی عجیب به چشم میخورد. مثلاً در بریتانیا برای رساندنِ صنعتِ به اندازهی ایدهآل، مالیاتی بر معاملات وضع شده است؛ ایدهای خیالی و مبتنی بر اطلاعاتِ اشتباه. به همین ترتیب، این تفکّر که قانونگزاران اندازهی بهینهی بخشِ مالی را میدانند و از پسِ ادارهی بانکها برمیآیند، جز وهم و خیال نیست...
فراز و نشیبها را پایانی نیست؛ از همین رو تقویتِ سرمایه اهمیتی حیاتی دارد؛ برای وقتی که بتوان در جذبِ زیانهایی که بانکها متحمل میشوند، بر آن اتکا کرد. در اوجِ بحرانِ اخیر، سطوحِ سرمایهی بانکها، باید حدوداً دو برابرِ حداقلِ مجازِ جاری برای بانکهای آمریکایی میبود تا بدونِ نیاز به تحصیلِ وجوهِ بیشتر، بتوانند از بحران به سلامت عبور کنند. کمیتهی قانونگزارانِ بازل هم در تلاش است تا سطح و کیفیتِ سرمایهی بانکها را ارتقاء دهد. همچنین این امکان وجود دارد که با تغییرِ مخارجِ سرمایهایِ بانکها، آنها را به کوچک شدن ترغیب کرد، نقدینگیشان را بهبود داد و پرداختهایشان را محدود کرد. سرمایه، ابزاری مناسب در این مورد است و میتوان کارکردی بسیار بیش از اینها از تغییر و تعدیلش خواست.
در شرایطِ بحرانیِ اخیر، قانونگزاران در صددِ حفظِ بانکها از آسیب و کسبِ اطمینان از کفایتِ سرمایهی آنها بودند. امّا باید در نظر داشت تلاشِ سختِ امروزِ قانونگران الزاماً به معنای این نیست که حتماً در مهارِ آنچه پیش آمد یا جلوگیری از آنچه پیشآمدش ممکن است، موفق خواهند بود. این تمرکزِ صرف بر قوانینِ بیشتر و مدیریتِ میانمدتِ ریسک، سیستمِ بانکداریِ بزرگ و نیمهسوسیالیستی را ثمر خواهد داد که مغلوب و گرفتارِ قانونگزاران است. آنچه اهمیت دارد، تلاشی هماهنگ برای کاهشِ حمایتهای ضمنیِ دولت از صنعتِ مالیست.
گفتنِ این حرفها بسیار سادهتر از عمل کردن به آنهاست؛ آن هم در شرایطی که این کمکهای بیحساب، تصویری حامی از دولت ایجاد کرده و موردِ تأیید قرار گرفته است. با این حال، انتخابهای دیگری هم وجود دارد. باید زمام را به دستِ خودِ بانکها داد؛ تمامیِ اختیار و مسئولیتِ کسبوکارشان؛ و البته مسئولیتِ فروپاشی و سقوطشان را هم. بانکها باید یاد بگیرند که بیحمایتِ دولت، خود برای مصائبشان چارهجویی کنند و در این صورت، از منافعِ سپردهگذاران با فشار بر اعتباردهندگانِ بانکها سادهتر حفاظت خواهد شد تا تحمیلِ رنج به پرداختکنندگانِ مالیات به دولت. همچنین میتوان بانکها را وادار کرد که برای تأمینِ مالیِ خود به بدهیهایی روی آورند که ضمانتِ دولت بر آنها نیست؛ روشن است که در این حالت توانِ تأمینِ مالیِ بانک، با وضعیتِ ریسکِ آن گره میخورد. این مربوط کردنِ هزینه و سودِ بانک با ریسک، توجهِ بانکها را به ریسکها و مکانیزمِ مدیریتِ آنها جلب میکند و این رویکردی ارزشمند است.
چطور میتوان مدعی شد که بانکداری صنعتیست که در آن انتخابِ طبیعی به معنای واقعی برقرار است؟ شاید اگر حمایتها را، حمایتهای آشکار و نهان را، کنار بگذاریم، امیدِ آن باشد که نوعی مکانیسمِ انضباطِ خودکار در سیستمِ بانکی ایجاد شود؛ و نه فقط آواری از قوانینِ جدید. همواره، در شرایطِ عادی، و نه مسموم از حمایتهای دولتی، بنگاههای اقتصادیِ پرریسک برای تأمینِ مالیِ خود مجبور به پرداختِ هزینهی بیشتر بودهاند. باید این مکانیزمِ افراز میانِ بانکها را توسعه داد تا بانکهای سست و ناتوان و بیملاحظه وادار به کاهشِ اندازهی خود شوند و روی پای خود بایستند و با آنچه خود توانِ مهیا کردناش را دارند -اگر واقعاً میتوانند- به حیاتِ خود ادامه دهند؛ نه با اتکا به سخاوتِ ناگزیرِ مالیاتدهندگان...
انتخاباتی که ژاپن را دگرگون کرد
انتخاباتِ اخیرِ ژاپن، نه فقط یک حزب، که تمامِ یک سیستم را به زیر آورده است
صونا ولیپور

ژاپن، کشوری نجیب، ادارهاش مبتنی بر اجماع و وفاق، و برابریطلب است. و اغلبِ بخشهای آن، به رغمِ آشفتگیها، کامیاب و شکوفاست. تشخیصِ باورهای دو حزبِ اصلیِ عرصهی سیاستِ این کشور از هم، حزبِ لیبرالدموکرات و حزبِ دموکراتیک، اغلب دشوار است. رهبرانِ این احزاب، هر دو، نوههای نخستوزیرانِ سابقِ ژاپن (که البته آنها هم رقیبِ یکدیگر بودهاند) هستند. سیِ آگوست، وقتی نتایجِ انتخابات اعلام شد، خبری از جشن و بزرگداشتی باشکوه و پر سر و صدا نبود؛ گویی هیچ اتفاقِ خاصی نیفتاده است.
این سکوت عجیب بود؛ و اشتباه حتی. این انتخابات، که فاتحش حزبِ دموکراتیکِ ژاپن بود، طلسمِ نیمقرن قدرتِ بیرقیبِ لیبرالدموکراتها را شکست و گذشته از آن، خبرِ از پای درآمدنِ سیستمِ سیاسیِ ژاپن در سالهای پس از جنگِ جهانیِ دوم را میداد. حالا پرسشِ اساسی این است که جای سیستمِ پیشین را چه خواهد گرفت؟
انتخاباتِ اخیرِ ژاپن، واقعهای بسیار مهم برای این کشور بود؛ سه دلیل برای اینکه این انتخابات نشاندهندهی تغییری بزرگ در ژاپن است، وجود دارد. دلیلِ نخست، عظمتِ پیروزیِ حزبِ دموکراتیک است. حتی وقتی حزبِ لیبرالدموکرات، در سالِ ۱۹۹۳، در سراشیبی افتاد، همچنان بزرگترین حزبِ پارلمان باقی ماند و طیِ ۱۱ ماه دوباره به قدرت رسید. امّا امروز، حزبِ لیبرالدموکرات در جدالِ انتخاباتیِ اخیر، به تمامی فروافتاده است. این حزب تنها ۱۱۹ کرسی از ۴۸۰ کرسیِ مجلسِ نمایندگان را حفظ کرده؛ یعنی از ۳۰۰ کرسی به ۱۱۹ کرسی اُفول کرده است. و حالا حزبِ دموکراتیک ۳۰۸ کرسی در اختیار دارد.
دلیلِ دوم اینکه طردِ حزبِ لیبرالدموکرات، نقطهی اوجِ تغییراتِ شگرف در فرهنگِ سیاسیِ ژاپن بود. حزبِ لیبرالدموکرات، متحدِ آمریکا از سالهای جنگِ سرد، طیِ دو دهه با چالشِ منافعِ مصرفکنندگان و گروههای غیرانتفاعی، به آهستگی تحلیل رفت. اصلاحاتِ میانهی دههی ۹۰، به ایجادِ پایگاهِ مخالفی که امروز لیبرالدموکراتِ ژاپن را از پا در آورده، کمک کرد.
و سومین دلیل در اثباتِ وقوعِ تغییرِ بزرگ اینکه با شکستِ حزبِ لیبرالدموکرات، رأیدهندگانِ ژاپنی، نه تنها حزبی را از صحنه به در کرده، که مجموعِ یک سیستم را به چالش کشیدهاند. پس از ایجادِ حزبِ لبیرالدموکرات در سالِ ۱۹۵۵، "مثلثِ آهنی"ِ حزب، بروکراتها و کسبوکار، رشدِ چشمگیری را باعث شد و ثمراتِ این رشدِ عظیم، منصفانه توزیع گردید: امکانِ تأمینِ مالیِ ارزان برای کسبوکارهای بزرگ فراهم آمد، انعقادِ قراردادها با شرکتهای ساختوساز رونق گرفت، اشتغال ایجاد شد، دولت به یاریِ کشاورزان شتافت و به این ترتیب، انتخاب و انتخابِ مکررِ حزبِ لیبرالدموکرات و ماجرای کامرواییهای پیاپیاش.
امّا فساد در ادارهی کشور رو به فزونی گذاشت. از سالهای ۱۹۸۰، رشدِ اقتصادی کاهش یافت و سیستم آنقدر نامنعطف شد که دیگر امیدی به اصلاحِ آن نبود. نابهسامانی، بر مطالباتِ رأیدهندگان افزود. حالا دیگر راه و سد و اشتغالِ موقت با دستمزدِ پایین، کافی نبود؛ مردم شغلهای بیشتری میخواستند، دکترها، بیمارستانها و مدارسی شایسته که مانع از مهاجرتِ جوانانشان به شهرهای بزرگ شود؛ جوانان در گریز و پیران به مدارا مشغول. مردم دولتی قابلِ اعتماد میخواستند؛ که وقتی مستمریِ بازنشستگیِ خود را پیشاپیشِ پرداخت میکنند، مطمئن به توانِ دولت در پرداختِ بدهیهایش، به وقتِ بانشستگیِ آنها باشند. امّا چه امنِ ایمان به دولتی که بدهیهایش رو به افزایش تا ۲۰۰ درصدِ تولیدِ ناخالصِ داخلیاش گذاشته است؟
مقاماتِ اجراییِ حزبِ لیبرالدموکراتِ ژاپن در پاسخ به این نیازها، پیدرپی ناکام ماندند؛ چرا که ضلعِ دولت در "مثلثِ آهنی" بسیار سست بود و حسنِ نیتِ وزرا هم کاری از پیش نبرد و مجالِ بروز نیافت. از همین روست که اگر رأیدهندگانِ ژاپنی، دستِ رد به سینهی سیستمِ قدیمیِ ادارهی این کشور میزنند، به دلیلِ خواستهای است که تا امروز در ژاپن غریب و نادر بوده است: دولتی شفاف و باز و البته پاسخگو.
وظیفهی سترگِ ایجادِ چنین دولتی، بر دوشِ یوکیو هاتویاما نهاده شد؛ کسی که پارلمان او را در ۱۶سپتامبر به نخستوزیریِ ژاپن منصوب خواهد کرد. اینکه آیا هاتویاما و حزبش بتوانند از پسِ این کار برآیند، مشخص نیست؛ دربارهی افرادی که قدرت را در دومین اقتصادِ بزرگِ جهان به دست گرفتهاند، اطلاعِ بسیاری نداریم؛ رأیدهندگان هم ندارند. و این خود بیدارباشیست قبل از هر امیدِ بیهوده به تغییر.
حزبِ دموکراتیکِ ژاپن به دورنمایی قدرتمند از جامعهاش، دورنمایی از کشوری مستقل بی بندِ هیچ قدرتِ بزرگ، پایبند است؛ یعنی آنچه که بسیاری از مردمِ ژاپن به آن وفادارند و بیمِ از دست رفتناش را دارند. این حزب، نسخهی بازارِ آزادِ موردِ حمایتِ جونیچیرو کویزومی، نخستوزیرِ اصلاحطلبِ حزبِ لیبرالدموکرات- را رد کرد؛ یعنی همان چپگراییهایی که توجیهِ سکوتِ این حزب در موردِ آزادسازیها و مقرراتزداییها است؛ آزادسازیها و مقرراتزداییها از خدماتِ درمانی و سایرِ خدمات که میتوانست بهرهوری را افزایش دهد و به وضعیتِ تقاضا و اشتغال، که ژاپن سخت به آن محتاج است، بهبود بخشد. این حزب، همچنین همهمهی ملایمِ ضدِ آمریکایی را، آنجا که سخن از پایگاههای نظامی و ناوگانهای دریایی و هواییِ ژاپن میزند، به راه انداخته است. شاید برای این حزب، اقتصادِ بازار، تا حدودی قابلِ قبول باشد؛ امّا یک جامعهی مبتنی بر بازار به سبکِ آمریکایی، هرچند هم که تعریف شده، را نخواهد پذیرفت.
به گوشِ غرب، این همهمه، سازی خوش نمیسازد و تصویرِ حزبِ دموکراتیکِ ژاپن، فارغ از آنچه در ادارهی امورِ این ملت به کار خواهد بست، از دور قدری دلهرهآور است؛ هرچند این حزب، آغاز به اعتدالِ ادبیاتِ سیاستِ خارجیِ خود نموده تا قدری التهابِ ضدآمریکایی را آرام کند. برنامهی اقتصادیِ این حزب، که طبقِ استانداردهای ژاپن افراطی به حساب میآید، موردِ استقبالِ گسترده قرار گرفته است. در حالی که حزبِ لیبرالدموکرات، طرفِ منافعِ تولیدکنندگان را میگرفت، حزبِ دموکراتیک اولویت را به مصرفکنندگان خواهد داد. این حزب همچنین اعلام داشته که اقتصاد را از رشدِ صادراتمحور به رشدِ اقتصادیِ ناشی از تقاضای داخلی هدایت خواهد کرد. این دلگرمیها را وعدههایی در موردِ ساختارِ تأمینِ اجتماعیِ قویتر و اشتغال، همراهی میکند؛ یعنی تمامِ آنچه که شاید بتواند مهِ دیرین و سنگینِ سیاستهای انقباضی را از آسمانِ اقتصادِ ژاپن بتکاند.
فرجامِ تمامِ این بیمها و امیدها، به نخستین مأموریتِ آقای هاتویاما بستگی دارد: طراحیِ مجددِ دولت. در مقایسه با لیبرالدموکراتها، او امتیازی خواهد داشت؛ دولتمردانِ دموکراتیکِ ژاپن هنگامِ سیاستگزاری مجبور به نزاع با ساختارِ قدرتِ حزبی موازی نخواهد بود. به همین دلیل، کابینهی این دولت قدرتمندتر و البته پاسخگوتر خواهد بود.
هنرِ حکمرانیِ این حزب موردِ آزمون قرار خواهد گرفت. هاتویاما ناگزیر از ایجادِ تعادلی ظریف است؛ از یک سو، حزبِ دموکراتیک خواهانِ قرار گرفتن در جایگاهِ پاسخگویی شده و وعده داده است مانعِ بازگشتِ برکرواتها برای دستیابی به آن خواهد شد. و از سوی دیگر، چنانچه بخواهد سیاستِ مناسبی را طرح ریزد و پیاده کند، ناچار به کنترل گرفتنِ استعدادهای بروکراتها و استفاده از آنها است؛ مخصوصاً به این دلیل که بسیاری از سیاستمدارانِ جدیدِ حزبِ دموکراتیک، در عرصهی سیاست تازهکارند و نابالغ.
هاتویاما از چه مکانیزمی استفاده خواهد کرد تا به بروکراتها را برای همکاری با دولت انگیزه دهد و از سوی دیگر چه حربهای برای هشدار و تنبیهِ آنها، هنگامی که در چارچوبِ مدِ نظرِ حزبِ دموکراتیک گام بر ندارند، خواهد داشت؟ امّا رزم و کینِ تعیینکننده، از اکنون تا ماهِ دسامبرِ سالِ جاری است که بودجهی سالِ مالیِ 2010 تهیه و تصویب خواهد شد. در حالِ حاضر، وزرا برنامههای مخارجِ وزارتخانههای خود را ارایه دادهاند. حزبِ دموکراتیک وعده داده است که در گام به گامِ فرآیندِ تهیه و تصویبِ بودجه بازنگری خواهد کرد. این فرصتی برای دولتِ جدید است تا نشان دهد آنطور که لیبرالدموکراتها در موردش مدعّی بودند، فارغ از قید و بند نیست.
ژاپن فرصتهای دیگری برای اصلاحات داشته ولی در استفاده از آنها ناکام مانده و مجالِ تغییر از کف داده است. بدونِ تعارف، حالا نوبت و بختِ ایجادِ تغییراتِ اساسی در حاکمیتِ ژاپن و نیز احیای اقتصادِ این کشور، با آقای هاتویاما است. و در این راه، آقای رئیسجمهور پیش از تخیل، به تأمل و قضاوتِ وضعِ موجود محتاج است؛ ما برای او آرزوی توفیق در هر دو را داریم...
و اینک باز نوبت و دورانِ غولها
دهها سال، شرکتهای غولآسا موردِ انتقاد و عیبجویی قرار میگرفتند؛ امّا حالا دوباره مزیتی و فضیلتی...
صونا ولیپور

در سالِ ۱۹۹۶، بیل کلینتون در یکی از سخنرانیهای مشهورِ خود اعلام کرد که "دورهی دولتِ بزرگ سر رسیده است". شاید در ادامهی این سخن، گفته باشد دورهی شرکتهای بزرگ هم سر رسیده است. ساختاری که به سرمایهداری در بخشِ عمده از قرنِ بیستم معنا میداد، توسطِ سرانِ شرکتها، سهامداران و کارآفرینان به بادِ انتقاد گرفته شده بود.
دیگر نامی از شرکتهای عظیمِ آن سالها شنیده نشد و آنها یکبهیک از صحنه ناپدید شدند. آن طایفهای از غولها که بقا یافتند هم، خونِ بسیار از کف داده و حالا زخمی و دردناک بودند: آیبیام بینِ سالهای ۱۹۹۰ تا ۱۹۹۵، ۱۲۲۰۰۰ نفر از کارکنانِ خود -یعنی یکچهارمِ کارکنانش- را اخراج کرد. حالا دیگر همه معتقد شده بودند که آینده از آنِ تازهواردانِ کارآفرینی همچون یاهو است که اواخرِ سالِ ۱۹۹۸، با ۶۳۷ نفر کارمند، ارزشِ بازاری مشابهِ بوئینگِ ۲۳۰۰۰۰ نفری دارد. سهمِ شرکتهای صنعتیِ بزرگ از تولیدِ ناخالصِ داخلی، در فاصلهی سالهای ۱۹۷۴ تا ۱۹۹۸، از ۳۶ درصد به ۱۷ درصد، یعنی به نیم کاهش یافت.
امّا حالا دوباره کفهی ترازو به نفعِ شرکتهای غولپیکر سنگین میشود. تا حدودی این ماجرا به دلیلِ بحرانِ اقتصادی است. بحران، بازارِ سرمایههای مخاطرهآمیز را در هم شکسته است؛ و سرمایهی مخاطرهآمیز، یعنی خونِ شریانهای هر کسبوکارِ نوظهور. دولتها به نجاتِ شرکتهایی که به باورشان آنقدر بزرگ بودهاند که نباید نابود شوند، برخاستهاند؛ غولهایی چون سیتیگروپ و جنرالموتورز. رکودِ اقتصادی به جانِ شرکتهای کوچک و نیز آن دسته از کسبوکارهایی که نفوذِ سیاسیِ غولها را ندارند، افتاده است. البته این اعتماد به نفس و یقینِ بازیافتهی شرکتهای بزرگ پس از دههها، دلایلِ دیگری جز بحرانِ اقتصادی هم دارد.
سالها جنجالِ "کوچک زیباست" رونق داشت. امّا حالا میشود به زبان آورد که بزرگها هم میتوانند زیبا باشند... هرچند شرکتهای بزرگ هرگز ناپدید نشدند؛ بودند غولهایی طرازِ اول که باقی ماندند: یونیلور و تویوتا که در سهل و دشوارِ شرایط، همچنان به نوآوریهای خود ادامه دادند. و از آنسو، همهی تازهواردانِ "کوچک" هم موفق نبودند: نتاسکیپ و انرون آمدند که صنایعِ خود را زیر و رو کنند و البته که کردند: صنعت را به آتش و نابودی کشاندند. امّا با همهی اینها، هنوز ساختارهای سازمانیِ کوچک موردِ دفاع و تحسین قرار میگرفت و طرفدار داشت و به "بزرگ"های نازیبا فخر میفروخت.
جنبشِ کارآفرینی به اوجِ خود رسید. مقرراتزدایی، درهای بازارهای حفاظتشده را گشود. قهرمانانِ ملی همچون ایتیاندتی تجزیه شدند و تازهواردانِ بادپا، بازارهای سایرینِ کهنهکار را بلعیدند. حالا، در سالهای ۱۹۷۰ که رایانههای شخصی پا به عرصهی وجود گذاشتند، و سالهای ۱۹۹۰ که اینترنت همگانی شد، ارتشی از شرکتهای نوظهورِ موفق به راه افتاد. اپل در سالِ ۱۹۷۶ در پارکینگی خانگی متولد شد. مایکروسافت و دل را در سالهای ۱۹۷۵ و ۱۹۸۴، نوجوانانی به راه انداختند. دو دانشجوی مشتاق، لاری پیج و سرژی برین، در خوابگاهِ دانشگاهِ استنفورد، گوگل را بنیاد نهادند.
امّا مقرراتزدایی، حتی پیش از بحرانِ مالی، از رونق افتاد. قانونِ ساربینز-آکسلی، پس از رسواییِ انرون به تصویبِ کنگره رسید و شرکتها را، کوچک یا بزرگ، تحتِ فشار گذاشت. این مقرراتِ سنگین، اگر هنوز برای شرکتهای بزرگ قابلِ تحمل بود، امّا میتوانست "کوچک"های زیبا را زمینگیر کند. به جز صنعتِ فناوریِ اطلاعات، اغلبِ صنایعِ پویا، آبوهوای مساعدتری برای شرکتهای بزرگ، در مقایسه با شرکتهای کوچک دارند. برای مثال، پژوهش در حوزهی بیوتکنولوژی، مخارجِ سنگین دارد و اغلب سالیانِ سال میگذرد برای نیل به مجالِ عایدی و نتیجه و بهرهاش. و این از عهدهی شرکتهای کوچک بیرون است. شرکتهای مرتبط با منابعِ طبیعی، با تنگیِ امروزِ منابع، تنها در صورتی قادر به فعالیتهای اکتشافی خواهند بود که دست در دستِ غولهای معدنیِ جهان داشته باشند.
و کمکم، ماجرا به نفعِ اندازه تغییر کرد؛ بالا رفتنِ آگاهی در موردِ ریسکهای قراردادهای دستِ دوم، یکی از عواملِ آن بود. شرکتهای اسباببازی و غذای حیواناتِ خانگی دریافتند که اگر عرضهکنندگانشان (که بخشِ عمدهی آنها در چین هستند) بخواهند محصولاتی بُنجل به آنها ارایه دهند، اعتبارِ برندهایشان به کلی مخدوش خواهد شد. شرکتهای صنعتیِ بزرگ هم آموختهاند که پیمانکارانِ سستعنصر، چرخههای تولیدشان را خواهد گسست. بوئینگ، قهرمانِ برونسپاری، هم در صددِ جایگزینیِ عرضهکنندگانِ نامطمئنِ خود برآمده است.
عاملِ دیگر، ظهورِ شرکتهایی است که به رازِ کارآفرین بودن در عینِ بزرگی دست یافتهاند. این غولهای هشیار، در حالی که برای حداقل کردنِ هزینههای ناشی از اندازهی بزرگشان تلاش میکنند (مواردی همچون چرخههای طولانی و پیچیدهی مدیریت در ساختارِ سازمانی)، سعی در بهرهبرداری از مزایای اندازه (مثلاً حضور در بازارهای مختلف و اشتراکِ توانمندیها) دارند. سیسکو سیستمز، در استفاده از فناوریِ ویدئوییِ خود برای بهبودِ روابطِ میانِ کارکنانش پیشتاز است. آیبیام دست به ابتکاراتی برای پیادهسازیِ "توفانِ مغزها" در سطحِ شرکت زده است؛ به طوری که اخیراً ۱۵۰۰۰۰ نفر در آیبیام در توفانِ مغزها شرکت داشته، و برای مثال، این افراد، شرکت را ترغیب به تأکید بر فناوریِ اطلاعاتِ دوستدارِ محیطِ زیست کردهاند. دیزنی، با موفقیت، استودیوهای انیمیشنِ پیکسار را قورت داده است!
حالا ممکن است فکر کنید با بازگشتِ "بزرگ"ها، باید نگرانِ وضعیتِ رقابتیِ بازارها بود؛ اینکه آیا غولها مجالِ ابرازِ وجود به دیگران را خواهند داد یا "کوچک"های زیبا زیرِ دست و پای آنها از بین خواهند رفت. امّا لزوماً نگرانی در کار نیست. "بزرگ" همیشه هیبتی موحش ندارد؛ همانطور که "کوچک" همیشه زیبا نیست. بسیاری از کارآفرینان، در سر رویای تبدیلِ کسبوکارهای کوچکِ تازهکارِ خود به غولها را دارند؛ یا دستِ کم بدشان نمیآید شانسِ فروشِ آنها به غولها را بیابند. میانِ "بزرگ" و "کوچک" همزیستی برقرار است. برای مثال، اگر غولها، وبسرورهای غولآسایی تدارک نبینند، "عملیاتِ رایانهایِ اَبری" امکانِ دسترسیِ "کوچک"ها به قدرتِ رایانهای را فراهم نخواهد آورد. یا مثلاً اگر تازهواردانِ "کوچک"ِ عرصهی بیوتکنولوژی نتوانند از کارِ غولها استفاده کنند، محکوم به فنا خواهند بود؛ زیبایانِ خُرد، محتاجِ جیبهای عمیقِ غولهای زمختاند.
موفقترین اکوسیستمهای اقتصادی، ترکیبی متعادل از شرکتهای بزرگ و کوچک در کنارِ هماند. درهی سیلیکون که به پیشکسوتانِ ماندگارش مینازد، کم بابتِ انبوهِ تازهوارداناش فخر نمیفروشد. اقتصادِ آمریکا در دهههای اخیر، در مقایسه با اقتصادِ اروپا پویاتر بودهاست؛ و این نه تنها به دلیلِ فرصتهایی است که در دلِ این اقتصاد برای شرکتهای نوظهور تعبیه شده، که به خاطرِ فرصتیست که اقتصادِ آمریکا به این بنگاههای اقتصادی برای رشد میدهد؛ مکانیزمهای یک اقتصاد برای تسهیلِ تولدِ کسبوکارهای نوزاد لازم هست؛ امّا کافی، سیاستهاییست که برای پروردنِ این کسبوکارها در آستین دارد. تنها ۵ درصد از شرکتهای اتحادیهی اروپا که از سالِ ۱۹۸۰ تا کنون پا به عرصهی وجود گذاشتهاند، به فهرستِ ۱۰۰۰ شرکتِ بزرگِ اتحادیهی اروپا -از لحاظِ ارزشِ بازار- راه یافتهاند؛ این آمار برای آمریکا، ۲۲ درصد است.
بازگشتِ "بزرگ"ها برای اقتصادِ جهانی نویدی خوش است؛ به شرطِ آنکه فعّالانِ کسبوکار و سیاستگزاران از دامهای ناگزیر اجتناب کنند. توهمِ اندازه نباید کسبوکارها را گرفتار کند؛ مخصوصاً وقتی تلقی از بزرگ شدن، قدم نهادن در حیطهی کسبوکارهایی نامربوط باشد. مدلِ درهم و برهم از واحدهای متنوعِ کسبوکار در قالبِ یک شرکتِ "بزرگ" شاید در این دورهی کمیابیِ وجهِ نقد اغواگر باشد؛ امّا بسیار خطرناک است؛ غولهای موفق، تنها بر کسبوکارهای اصلیِ خود تمرکز کردهاند.
سیاستگزاران باید دست از بدبینی نسبت به کسبوکارهای بزرگ بردارند و از سوی دیگرِ بام هم به افراط پرت نشوند؛ وقتی ذوقزده برای غولهای ملیشان سینه چاک میکنند و این خطایی قدیمیست. اینکه دولتها منابعِ کشورهایشان را سمتِ شرکتهایی ناکام همچون جنرالموتورز سرایز کنند، به قدرِ کافی ناخوشایند هست. تیشه به ریشهی "بزرگ"های کامروا زدن، از آن هم تأسفآورتر است. معقول، رخصتِ آغازِ کسبوکار دادن به کارآفرینان است و تلاش برای بالندگی و تبدیلشان به "بزرگ"ها. امّا به خاطر نگاه داریم که آنچه اصل است، اندازه نیست؛ هیچوقت نبوده است...
جدالِ بیحاصل؟
غرب برای افسار کردنِ افغانستان، نیاز به سربازانِ بیشتر و استراتژِیِ جدید دارد
صونا ولیپور

باراک اوباما علاقمند است جنگ در افغانستان را جنگی درست و بجا بداند؛ وقتی از آن با عبارتِ "جنگِ ناگزیر" یاد میکند؛ و لابد مقصود از این "جنگِ ناگزیر"، این جنگِ خوب و درست و بجا، نقطهی مقابلِ جنگِ بد، یعنی جنگِ انتخابهای نابجا در عراق است. این همهی آنچیزیست که باید از تعبیرِ اوباما از این جنگ مراد کنیم. امّا این هفته، با پیشرفتنِ جنجالِ انتخاباتی عمیقاً مخدوش در افغانستان، صداهایی از آمریکا و همپیمانانش شنیده میشود؛ شبیهِ آنچه در روزهای تیره و تارِ جنگِ عراق میشنیدیم: سرگردانی و هدفهای مبهم، تلفاتِ قابلِ توجه و وحشت از شکستِ استراتژیک.
حالا آمریکاییها عراق را رها کردهاند و در مشغلهای ملّی در بابِ خدماتِ درمانی صفآرایی کردهاند و دیگر توجهی به عراق نمیکنند. امّا اگر آنچه در افغانستان میگذرد ادامه یابد و از کنترلِ آمریکا خارج شود، بیتردید ماجرای افغانستان بدل به لکهای تاریک بر پروندهی اوباما خواهد شد.
جنگ در افغانستان، حکایتِ نگرانکنندهای است... بخشِ عمدهی مناطقِ جنوبیِ این کشور از کنترلِ دولت خارج شده است. ناآرامی و طغیانِ پراکنده، در گوشه و کنارِ افغانستان شدیدتر میشود و همین، ریسکِ شورش علیهِ نیروهای غربیِ مستقر و دولتِ افغانستان که غرب از آن پشتیبانی میکند را افزایش داده است. در بریتانیا، مردم در عجبند که سربازانشان در افغانستان برای چه میمیرند؟ و با بالا رفتنِ تلفات و هزینهها، مطمئناً آمریکاییها هم به جرگهی این پرسشکنندگان خواهند پیوست و البته با صدای بلندتری خواهند پرسید.
دولتهای غربی در توجیهِ این جنگ خیلی خودشان را به زحمت نمیدهند؛ دلیلی که برمیشمارند مختصر است: آنها میگویند مقصود از این جنگ، رهاییِ اساسی از تروریستهاست و افغانستانِ طالبانی، مأمنِ القاعده است. امّا آن دسته از رهبرانِ القاعده که جانِ سالم به در بردهاند، به مناطقی از پاکستان گریختهاند که نیروهای غربی را به آن مناطق راه نیست...
غرب در تلاش است این آویختناش از افغانستان، هرچند ضعیف، را رها نکند و البته، بلندپروازیهایش هم رو به افول میرود. حالا جای آن آرزوهای بلندِ روزهای نخست، یعنی رویای صلح و شکوفایی و استقرارِ دولتی شایسته در این کشور، را امید به استقرارِ دولتی کارآمد و بهبودِ امنیت گرفته است. حتی با این همه عقبنشینی از بلندپروازیهای آغازین، موفقیت در راستای همین هدفهای متوسط هم در کوتاهمدت ناممکن به نظر میرسد. و حتی دستیابی به آنها در بلندمدت هم، با این تعداد سربازِ مستقر در افغانستان و این استراتژیِ معیوب، در ابهام است.
کمبودِ سرباز، ژنرالهای این جنگ را از تصرف و حفاظت از قلمروهای تحتِ فرماندهیشان بازداشته و آنها را به حملههای هواییِ بیشتر واداشته تا به این ترتیب، کمبودِ نفراتِ خود را جبران کنند. و از سوی دیگر، تلفاتِ غیرنظامیان که از نتایجِ ناگزیرِ حملهی هواییست، مشکلاتی به همراه داشته است. به این ترتیب، سرانِ این جنگ، به سربازانِ بیشتری نیاز خواهند داشت تا قلمروهای از دست رفته که دوباره به تصرفِ طالبان درآمده را در کنترلِ خود بگیرند و نیز، جنگ را به طریقی پیش برند که تفکرِ غربستیزِ منطقه را، مثلاً با کشته شدنِ غیرنظامیان، دامن نزنند.
با این حال، پر کردنِ افغانستان از سربازان هم به پیروزیِ نظامی منجر نخواهد شد. ترفندهای نظامی که به حفاظت از بغداد کمک میکرد، در منطقهای کوچکتر، با تراکمِ جمعیتِ بیشتر اجرا میشد. به چنین ترفندهایی در موردِ کشوری کوهستانی و روستایی همچون افغانستان نمیتوان امید بست. آنچه غرب برای به دست گرفتنِ مهارِ افغانستان بدان محتاج است، نه فقط منابعِ بیشتر، که طریقِ درستِ استفاده از این منابع است...
بازگشتِ حیرتآور ِِ اقتصادِ آسیا
اقتصادهای نوظهورِ آسیا پیشتازِ رهایی از بحران شدهاند؛ و حالا آنچه باید انجام دهند، تلاش برای بقای این شکوه است
صونا ولیپور

سخن از قدرتِ اقتصادهای نوظهورِ آسیا، هرگز سخنی گزاف نبوده است. پس از بحرانِ مالیِ سالهای ۹۸-۱۹۹۷که گریبانِ آنها را گرفت، و پس از فروپاشیِ "داتکام"ها در سالِ ۲۰۰۱، ناظران پیشبینی کردند آسیاییها، به دورهای طولانی برای رهایی محتاج باشند؛ امّا ببرهای آسیایی در زمانی کوتاه به وضعِ اولیهی خود بازگشتند. اوایلِ امسال، گفته میشد امیدی به احیاءِ این اقتصادهای وابسته به صادرات، تا زمانی که مشتریانِ کشورهای ثروتمند دست به جیبهایشان نبرده باشند، وجود ندارد. اقتصادِ غرب، با وجودِ همپیمانیهای متعددِ کشورهای مهماش در سهماههی دومِ سال، هنوز ضعیف به نظر میرسد. و حتی اگر آمریکا در نیمهی دومِ سالِ جاری، به رشد و رونق بازگردد، باز امیدی به قدرتِ مجددِ مصرفکنندگانِ آن نیست. و تا آن زمان، آن دسته از اقتصادهای آسیا، که بیش و بیشتر خود را از قیدِ خریدِ غربیها رها میکنند، رشدِ سریعی تجربه خواهند کرد.
گزارشهای چهار اقتصادِ نوظهورِ آسیا (چین، اندونزی، کرهی جنوبی و سنگاپور) از تولیدِ ناخالصِ داخلیشان در سهماههی دومِ امسال، حکایت از رشدِ متوسطِ معادلِ سالانه بیش از ۱۰درصد دارد. حتی ژاپنِ قدرتمند که از این چهار اقتصاد قدری خمودتر به نظر میرسد، سریعتر از همتایانِ غربیاش در حالِ بهبود و برخاستن است. آسیای نوظهور، باید امسال بیش از ۵ درصد رشد داشته باشد؛ وقتی کشورهای جیهفت به رشدِ ۳.۵ درصدی متعهد شدهاند. حالا دیگر سیاستمدارانِ غربی باید خود را برای صحبت از قدرتِ اقتصادی که بی منازع به شرق سرازیر میشود، آماده کنند. امّا آسیا چطور به این حرکتِ شگفتآور قادر شد؟
تحلیلهای آشفته و بیاساسِ برخی منتقدانِ بدبینِ غربی را باید کنار گذاشت. آنها مدعی شدهاند که این دوباره برخاستنِ چین، ساختگی است و واقعیت ندارد. به باورِ آنها، ارقامی که چین گزارش میکند هم مطمئناً غیرِ قابلِ اتکا هستند: جمعِ یکیکِ عناصرِ تولیدِ ناخالصِ داخلی، با رقمِ کلّی که چین اعلام میکند، جور در نمیآید و از طرفِ دیگر، دادهها هم همیشه زودتر از موعد منتشر میشوند و این خود شکبرانگیز است. شاید اقتصادِ چین، در پایانِ سالِ ۲۰۰۸، سریعتر از آنچه ارقامِ رسمی مدعیِ آن بودند، رو به افول گذاشت؛ امّا شاخصهای اقتصادیِ دیگر هم، که کمتر مستعدِ تغییر و دستکاری هستند، خبر از آغازِ بازیابیِ قدرتِ اقتصادی در چین میدهند؛ تولیدِ صنعتیِ سالِ جاریِ تا ماهِ جولای، ۱۱درصد رشد داشته، تولیدِ انرژیِ الکتریکی که سالِ گذشته کاهشِ شدیدی داشت، دوباره رو به رشد میرود، و فروشِ اتومبیل، در مقایسه با سالِ گذشته، ۷۰ درصد افزایش یافته است.
و مطمئناً نمیتوان گفت تمامِ آسیا در دستکاریِ آمار و ارقام با هم تبانی کردهاند و نمیتوان تمامیِ ارقامِ گزارششده از این کشورها را غیرقابلِ اتکا دانست. تولیدِ ناخالصِ داخلیِ کرهی جنوبی، در سهماههی دومِ امسال، رشدِ معادلِ سالانهی ۱۰ درصدی داشته است. تایوان احتمالاً رشدی بالاتر از این را تجربه کرده باشد: تولیدِ صنعتیِ آن با نرخِ معادلِ سالانهی ۸۹ درصدی افزایش یافته و این حیرتآور است. هند، در مقایسه با همسایگانش، ضربهی کمتری از بحرانِ اقتصادِ جهانی خورده؛ زیرا صادراتِ کمتری داشته است. امّا تولیدِ صنعتیِ آن هم در سهماههی دوم، ۱۴ درصد افزایش داشته است. تولیدِ اغلبِ اقتصادهای کوچکترِ آسیایی، هنوز از یک سالِ پیش کمتر است و این به دلیلِ کاهشهای شدید در اواخرِ سالِ گذشته است. امّا با این حال، تغییراتِ فصلی را باید به فالِ نیک گرفت و نقاطِ عطفی در اقتصادِ این کشورها به حساب آورد.
این بازگشتِ آسیا از بحرانِ عالمگیر، دلایلِ متعددی دارد. نخست اینکه، تولید، که بخشِ عمدهی اقتصادهای آسیایی را تشکیل میدهد، و صنایعی همچون صنعتِ تولیدِ اتومبیل و صنعتِ الکترونیک، ماهیتی دورهای دارند: تولید در دورهی رکودِ اقتصادی به شدت کاهش، و در شرایطِ رونقِ اقتصادی به شدت افزایش مییابد. دوم اینکه، کاهشِ صادرات در منطقه در اواخرِ سالِ ۲۰۰۸، با فلج شدنِ جریانِ مالیه در تجارتِ جهان، تشدید شد و حالا، برقراریِ مجددِ آن قدری از بحران کاسته است. سومین دلیل، که میتوان آن را مهمترین دلیل دانست، افزایشِ مجددِ مخارجِ دولت است؛ محرکِ اقتصادی در این منطقه، در مقایسه با غرب، بیشتر بوده و سریعتر عمل کرده است. این دولتهای آسیایی، البته به جز هند، هنگامِ مواجهه با بحرانِ اقتصادی، در مقایسه با کشورهای ثروتمند، مداخلهی سالمتری در تأمینِ مالیِ اقتصادِ خود داشتهاند؛ وضعیتی که به آنها امکانِ انجامِ مخارجِ بیشتری میداد. بدهیِ پایینِ بخشِ خصوصی در این کشورهای آسیایی، به خانوارها و بنگاههای اقتصادی این امکان را میداد که کمکهای دریافتی از دولت را بیشتر خرج کنند. همچنین، بانکهای آسیایی در مقایسه با همتایانِ غربیشان در وضعیتِ بهتری قرار داشتند و تواناییِ آنها در اعطای وام، بیشتر بود. آنچه در شیوهی اقتصادیِ آسیاییها امکانِ فرارشان از چنگِ این بحران را نداد، امّا سلاحهای مالی و پولیِ آنها برای مواجهه با بحران را اثربخشتر کرد.
تردیدی نیست که باز غربیهایی هستند که رخوتِ عملکردِ اقتصادیِ خود را به آسیا نسبت دهند و عیبجویی کنند. نباید جدّیشان گرفت. نرخِ رشدِ متوسطِ آسیای نوظهور، در دو دههی اخیر در حدودِ ۸ درصد بوده است - که سه برابرِ همین نرخ در جهانِ ثروتمند بوده است- و منافعِ بسیاری برای سایرِ نقاطِ دنیا داشته است. این برخاستنِ مجددِ آسیا در حالِ حاضر، وقتی نرخِ رشد در غرب پایین باشد، باز هم بسیار مفید خواهد بود. آسیا نمیتواند جایگزینِ مصرفکنندهی آمریکایی شود: کلِ مصرفِ آسیای نوظهور، تنها دوپنجمِ مصرفِ آمریکا است. امّا این میان، آنچه واقعاً اهمیت دارد، رشدِ مخارجِ مصرفکنندگان است. بر حسبِ دلار، افزایشِ مخارجِ مصرفکنندگانِ آسیا امسال، بیش از کاهشِ مخارجِ مصرفکنندگانِ آمریکا و کشورهای با واحدِ پولِ یورو خواهد بود. همین انتقالِ مخارج از غرب به شرق، میتواند به بازگشتِ کلِ اقتصادِ جهان از اغما کمک کند.
تقویتِ یک اقتصاد با مخارجِ دولتیِ بسیار، کارِ آسانی است. امّا سیاستگزارانِ آسیایی حالا با دو مشکلِ بزرگ مواجهند: تنگنای دشوارِ نخست، این است که این بازیافت و احیاءِ اقتصاد را چطور باید بدونِ انباشتن و متورم کردنِ اعتبار و نیز حبابهای قیمتِ داراییها، پایدار نگاه داشت. علائمِ حیات و تکاپو در بازارهای سرمایه و بازارهای دارایی در منطقه باز قابلِ مشاهده است. امّا اکراهِ مجددِ سیاستگزاران از رشدِ سریعتر واحدهای پولیشان در مقایسه با دلار، به این معناست که سیاستِ پولیِ آنها، در واقع، توسطِ خزانهداریِ فدرالِ آمریکا تنظیم میشود، و همین موجبِ سستیِ این اقتصادهای چابک میشود. امّا چالشِ بلندمدتترِ آنها، افولِ رشدِ اقتصادیشان، هنگامِ از بین رفتنِ اثرِ محرکِ اقتصادیِ دولت است؛ اتفاقی که خواهد افتاد، مگر در حالتی که اصلاحاتِ اقتصادی، با تأکید بر تقویتِ مخارجِ خصوصی صورت گرفته باشد؛ یعنی مثلاً کاری که ژاپن، با تأسفِ بسیار، هرگز انجام نداد.
بخشی از راهِ حلِ هر دو مشکل –جلوگیری از حبابها و تقویتِ مخارج- پذیرشِ افزایشِ نرخِ تسعیرِ پولِ رایج است. ارزهای قویتر، همچنین رشد را از صادرات به تقاضای داخلی منتقل میکنند و قدرتِ خریدِ واقعیِ خانوار را افزایش میدهند و به این ترتیب، میتوان از ایدههای حمایتگراهای غربی امن و آسایش یافت.
حالا غرور، بزرگترین نگرانی است. با ایجادِ شکاف میانِ نرخهای رشدِ اقتصادِ آسیای نوظهور و جهانِ توسعهیافته، که در سالِ جاری به سمتِ رکوردی ۹ درصدی پیش میرود، مقاماتِ چین هشدار به آمریکا در موردِ سیاستِ سستِ پولیاش را آغاز کردهاند (در حالی که واشنگتن، خطابه در موردِ ارزشگذاریِ پایینِ یوان را متوقف کرده است). با احیاءِ اقتصادِ آسیا، افتادن به دامِ غرور، اشتباهِ مهلکی است؛ اینکه سیاستمدارانِ آسیایی به این نتیجه برسند نیازی به تغییرِ سیاستهای نرخِ ارز یا اصلاحاتِ ساختاری با هدفِ افزایشِ مصرف ندارند. برخاستنِ پیش از موعدِ ببرها از بحرانِ مالیِ سالهای ۹۸-۱۹۹۷، آنها را بیش از حد دچارِ خودشیفتگی کرد و اصلاحاتِ اساسیِ اقتصادشان را به تعویق انداخت؛ طوری که آنها را در برابرِ رکودِ اقتصادیِ ۲۰۰۱ و رکودِ حاضر آسیبپذیرتر کرد. حالا هم باید مطمئن شد که این طغیان و رشد، افولی در پی ندارد. این باید دغدغهی خاموشِ پشتِ این غرور باشد؛ که ظاهراً نیست...
این قوانینِ ناعادلانه
(نقدی بر قوانینِ ایالاتِ متحدهی آمریکا برای متجاوزانِ جنسی)
چنین قوانینِ خشونتآمیزی، بیش از آنکه فایدهای داشته باشند، مضرند. با این همه شاهدیم که در نقاطِ دیگری از جهان هم از این قوانین کپیبرداری میشود

این ماجرا را بارها شنیدهایم... امّا تکرارش، حتی ذرهای تلخیاش را نمیکاهد. پانزده سالِ پیش، یک منحرف، دختربچهی هفتسالهای به نامِ مگان را فریب داد و به بهانهی اینکه میخواهد تولهسگی را به او نشان دهد، او را به خانهاش کشاند. بعد به دخترک تجاوز کرد و او را کشت و جسدِ او را در پارکی نزدیکِ خانهاش انداخت. این مرد، که حالا داشت با خیالِ راحت از پارک به خانهاش بر میگشت، پیش از این، دو بار به علتِ تجاوزِ جنسی به دو کودکِ دیگر محکوم شده بود. امّا والدینِ دخترک این ماجرا را نمیدانستند؛ چه بسا اگر در جریانِ موضوع بودند، قبل از وقوعِ این فاجعه، حتماً به دخترشان تذکر داده بودند که مراقبِ این مرد باشد و از او دوری کند.
در جنجالِ مصیبتِ هولناکی که این پدر و مادر گرفتارش شدند، آنها عریضهای تنظیم کردند و در آن خواستارِ اطلاعرسانی به خانوادهها در موردِ همسایگیِ چنین افرادِ خطرناکی شدند. هزارانهزار نفر این عریضه را امضا کردند و به تظلمِ این خانوادهی سوگوار پیوستند. قانونگذارانِ نیوجرسی، بلافاصله به این خواسته پاسخ دادند و خیلی نگذشت که "قانونِ مگان" به همهی ایالتهای آمریکا رسید.
قوانینِ آمریکا برای متجاوزانِ جنسی، در مقایسه با دیگر دموکراسیهای بزرگ، شدیدترین است. متجاوزانِ جنسی و نیز کسانی که کودکان را از این نظر میآزارند، به حبسِ طولانی محکوم میشوند. پس از آزادی، مشخصاتِ آنها در فهرستِ اسامیِ متجاوزینِ جنسی قرار میگیرد؛ به این معنی که نام و تصویر و آدرسِ محلِ سکونتشان، آنلاین در اختیارِ عموم قرار میگیرد و والدینِ نگران، قادر به شناساییِ چنین افرادی که در همسایگیشان زندگی میکنند خواهند بود. طبقِ قانونِ آدام والش که در سالِ ۲۰۰۶ به تصویب رسید، و نامِ آن باز نامِ یکی دیگر از کودکانِ قربانیِ تجاوزِ جنسی و قتل بود، تمامیِ ایالتهای آمریکا ملزم به انتشارِ عمومیِ اسامیِ متجاوزانِ جنسیِ ساکنِ خود شدند. این قوانین، در آمریکا بسیار محبوب و موردِ حمایتِ مردم است. همهی والدین، حامیِ این قوانین که از فرزندشان محافظت میکند، هستند. کشورهای دیگری هم هستند که در این مورد از آمریکا پیروی میکنند و البته علاوه بر قوانینی همچون "قانونِ مگان"، قوانینِ دیگری برای خود دارند و اینگونه مجازات در آنها رو به افزایش است. مثلاً در انگلستان، پس از آنکه دو دختربچه توسطِ سرایدارِ مدرسهشان موردِ تجاوز قرار گرفته، به قتل رسیدند، شرایطِ سختِ متعددی برای استخدامِ کارمندانِ مدارس برقرار شد.
امّا بر این قوانین درنگی باید... آیا واقعاً رویکردِ حقوقیِ آمریکا به این مسائل صحیح است؟ در واقع، قوانینِ حاکم در آمریکا در رابطه با متجاوزینِ جنسی بسیار خشن و حتی غمانگیز است. این چنین قوانینی را یاری اصلاحِ محکومشان نیست. سیاستمدارانِ آمریکایی، آزادیِ عملِ بسیار در پیشنهادِ قوانینِ جدید دارند. و همواره به مجازاتِ سختتر برای متجاوزینِ جنسی رأی میدهند. این میان، سیاستمداران حتی از مجازاتی سختتر از آنچه قانون الزام میدارد هم حمایت میکنند؛ و اینجاست که وضعیت از آنچه هست غمانگیزتر میشود؛ اینکه این حوزه تبدیل به حوزهای تبلیغاتی برای سیاستمداران شده است. سیاستمدارانِ معدودی جرأتِ مخالفت با این قوانین را دارند؛ چرا که مخالفتشان معنایی جز محکومیتشان در عرصهی عمومی ندارد؛ یعنی تبلیغی منفی برای یک سیاستمدار.
فهرستِ متجاوزینِ جنسیِ سراسرِ آمریکا، دربرگیرندهی ۶۷۴ هزار نام است؛ یعنی بیش از جمعیتِ ایالتهای ورمونت، داکوتای شمالی یا وایومینگ. تعدادِ اسامیِ این فهرست، با سرعتی کم یا بیش، در حالِ افزایش است. قوانینِ هر ایالت برای ثبتِ نامِ یک متجاوزِ جنسی در فهرست متفاوت است؛ در برخی ایالتها سختتر و در برخی دیگر سهلتر. همین است که آهنگِ افزایشِ تعدادِ اسامی میانِ ایالات هماهنگ نیست. برای مثال، در برخی ایالتها کم کم عکسبرداریِ نوجوانان از تنِ نیمبرهنهی خود و انتشارِ آن میانِ دوستانشان هم به عنوانِ یکی از مصادیقِ "پورنوگرافیِ کودکان" شناخته و موردِ تعقیب قرار میگیرد.
واقعاً افرادی که نامشان در این فهرستهاست، چقدر خطرناکند؟ طبقِ مطالعاتی که در پاسخ به این سؤال، در ایالتِ جورجیا انجام شده، دوسوم از این افراد کمخطرند. مثلاً جانت آلیسون، مادری است که به دختربچهی پانزده سالهاش اجازهی برقراریِ رابطهی جنسی با پسربچهای همسالِ خود را داده. هرچند این دختر و پسرِ جوان سپس با هم ازدواج کردهاند، امّا نامِ این مادر به عنوانِ "شریکجرمِ کودکآزاری" در این فهرست ثبت شده است.
کشورهای دیگری هم هستند که چنین فهرستهایی دارند؛ امّا آن فهرستها تنها در اختیارِ پلیس است و مردمِ عادی به سختی ممکن است به آنها دسترسی یابند. در آمریکا امّا، فقط چند ثانیه لازم است تا از طریقِ وبسایتِ ایالتهای مختلف، به این فهرست دسترسی یابید. حتی وبسایتِ برخی ایالتها، گزینهای برای "پرینت" از مشخصاتِ افرادی که نامشان در این فهرستهاست، دارد و به این ترتیب، شهروندِ نگران، از فرطِ خشم هم که شده، میتواند تصویرِ این افراد را از درختهای حوالیِ خانههایشان بیاویزد. به این ترتیب، تعجبی از این آمار نیست که: اغلبِ متجاوزانِ جنسی از این وضعیت به ستوه آمدهاند، تعدادی از آنها به قتل رسیدهاند، و بسیاری از آنها از محلِ کارشان اخراج شدهاند؛ به این دلیل که کسی در محلِ کارشان نامِ آنها را در اینترنت جستجو کرده و به این فهرستها رسیده است.
ثبتِ نامِ یک متجاوزِ جنسی در فهرست، تازه آغازِ ماجراست. گاهی متجاوزانِ جنسی از سکونت حوالیِ مکانهای تجمعِ کودکان منع میشوند. مثلاً در جورجیا، این افراد حقِ زندگی یا کار در فاصلهی ۱۰۰۰ پایی (۳۰۰ متری)ِ یک مدرسه، کلیسا، پارک، زمینِ اسکیت یا استخرِ شنا را ندارند. در میامی، منطقهی ممنوعهای برای افرادِ بیخانمانی که نامشان در این فهرست است، در نظر گرفته شده تا در آن زندگی کنند و از مناطقِ دیگرِ شهر دور باشند.
اینکه مجازات با جرم متناسب باشد، خواستهای خالی از منطق نیست. به سه دلیل، نیاز به اصلاحِ این قوانین احساس میشود. نخست اینکه، تحمیلِ مجازاتِ شدید و بیرحمانه به متجاوزانِ خُرد، منصفانه نیست. دوم اینکه این قوانین حتی خانوادههای متجاوزان را هم مشمولِ مجازات قرار میدهد؛ مثلاً مردِ گناهکار دیگر اجازه نخواهد داشت با فرزندِ خودش هم پا به هیچ پارک و زمینِ بازی بگذارد.
سوم اینکه، این قوانین اغلب حتی در حفاظت از بیگناهان هم ناکامند. پلیسِ آمریکا از این موضوع شکایت دارد که آنقدر نامِ افرادِ جزء در این فهرستها وارد شده و این فهرستها را طویل کرده، که نامِ خطرناکها در ازدحامِ اسامی گم است و نمیتوان درست ردیابیشان کرد. بودجهی اداری هم که برای نگاه داشتنِ سوابقِ همهی این افراد صرف میشود، از نظرِ اقتصادی، توجیهِ این قوانین را به چالش کشیده است. از اینها گذشته، این اعلامِ عمومیِ اسامی، متجاوزانِ خطرناک را مخفی و آنها را به تخلفاتِ جنسیِ زیرزمینی ترغیب کرده است. همین موضوع، ردیابیِ آنها را برای پلیس با مشکل مواجه کرده است. همچنین، والدینِ کودکان دلخوش به این ماجرا شدهاند که متجاوزان، تنها همانهایی هستند که اسمشان در این فهرستهاست... در حالی که هستند افرادِ خطرناکی که هنوز نامشان در جایی درج و گزارش نشده است.
بازنگری در این قوانین دشوار نیست. ایالتها باید در این فهرستها بازنگری کنند. از سوی دیگر، انتشارِ این فهرستها در اینترنت به هیچ روی صحیح به نظر نمیرسد؛ این اسامی باید تنها در اختیارِ پلیس قرار گیرد تا از آن طریق، تنها کسانی که باید در این مورد مطلع شوند، به آنها دست یابند؛ مثلاً مدارس. همچنین، مقرراتِ منعِ متجاوزین از سکونت و کار در مناطقِ خاص بسیار سادهلوحانه است؛ چرا که آنها قادر به جابجایی و تغییرِ مکانِ خود هستند. پولی که با بازنگری در این قوانین صرفهجویی میشود هم وجهِ قابلِ توجهیست که میتواند برای مبارزهی شدیدتر با متجاوزانِ خطرناک هزینه شود.
میدانیم که در آمریکا تجدیدِ نظری جدی در این قوانین، سالها زمان میبرد. امّا در این فاصله، دستِ کم میتوان روی دیدگاهِ سیاستمداران، رسانهها و درکِ والدین و نگرانیهایشان کار کرد. سایرِ کشورهایی که در این زمینه مقلدِ آمریکا هستند امّا، عذری برای ارتکاب به این خطای مکرر نخواهند داشت. قوانینِ معقول بهتر از قوانینی چنین کینهتوز و انتقامجو است.
تابستانِ سختِ پیشِ روی کاخِ سفید
روزگار ِ محنت و رنج
چند هفتهی آینده سرنوشتِ ریاستِ جمهوریِ اوباما رقم خواهد خورد
اگر نظرخواهیها را باور کنیم، طبقِ آنها، باراک اوباما که حالا شش ماه از ریاستجمهوریاش میگذرد، از جرج بوش یا ریچارد نیکسون در شش ماهگیِ ریاستجمهوریشان، محبوبتر نیست. رتبهی او طبقِ نظرخواهیهای مستقلِ انجام شده، در حالِ افولِ جدی است. دو سوم از شرکتکنندگان در این نظرخواهیها بر این باورند که اوباما دارد بیش از حد از کیسهی آنها در دولتش خرج میکند. حالا دو وعدهی مهمی که او در دورهی تبلیغاتِ انتخاباتیِ خود به مردم داد، یعنی اصلاحات در خدماتِ درمانی و استقرارِ سیستمِ "کپاندترید" برای مهارِ انتشارِ گازهای گلخانهای، بدجور برایش دردسرساز شده است. و همچنین، باوری که در واشنگتن دربارهی ریاستجمهوریِ او رواج یافته؛ این که او در تحمیلِ سیاستِ موردِ نظرش برای ادارهی امورِ داخلیِ ایالاتِ متحده به کنگره، عاجز است؛ رئیس جمهوری که چه از روی قصد و چه به سهو، دارد کشور را به سوی سوسیالیسم میبرد و از سرمایهداری دور میکند و حرفهای بزرگ میزند بی آنکه از جزئیاتِ طریقِ وصول به این رؤیاها چیزی بگوید. اوباما در روزهای مبارزهی انتخاباتیاش نشان داد توانِ برگردانیدن ورق دارد؛ کاری که در تابستانِ پیشِ رو، ناچار به انجامش است.
امّا شرایط برای اوباما آنقدرها هم ناامیدکننده نیست. در پیِ آن اولین نظرخواهیهای بیش از حد خوشبینانهای که اوباما را به عرش کشاند، حالا باید قدری مصائبش را هم دید. روشن است که در این حدودِ 200 روزی که او رئیسجمهور شده، اشتباهِ موحشی، مخصوصاً در حوزهی سیاستگزاریِ اقتصادی مرتکب نشده است. احیای اعتبارِ آمریکا در جهان، کارِ کمی نبود که او توانست تا حدودی، به آنچه در این راستا وعده داده بود، عمل کند (هرچند در این مورد هم آقای رئیسجمهور هنوز روزهای سختی پیشِ رو دارد). او مجبور بوده از عهدهی هولناکترین بحرانِ اقتصادیِ نیمقرنِ اخیر برآید. از طرفی، به شدت موردِ حملهی مطبوعاتی قرار گرفته که عاری از هر نقدِ مفیدی برایش بودهاند. اوباما هر چه کرده، باز گروهی بودهاند که لب به شکایت و جنجال باز کنند. حتی مثلاً وقتی تصمیمِ درستی در موردِ بستنِ گوانتانامو میگیرد، باز انگار باید سالها بگذرد که عتاب و خطاب پایان گیرد. هرچند دولت هم با تمامِ توان مقابلِ جنجالها مقاومت کرده است.
بنابراین، عملکردِ ضعیفِ آقای اوباما نسبی بوده است؛ امّا ماجرا به ویژه در حوزهی سیاستگزاریِ داخلی بسیار جدی است و هیچگونه نمیتوان به توجیهش خاست. و اگر طرحهای او در خانه، ناکام بماند، گزندِ این ناکامی، اعتبار و شهرتِ این مردِ سیاستِ خارجی را هم به زوال خواهد کشاند. به همین دلیل است که میگوییم چند هفتهی آینده برای آقای رئیسجمهور، تعیینکننده است.
جدی گرفتنِ بیش از اندازهی طرحِ خدماتِ درمانیِ دههی نودِ کلینتون
در حوزهی سیاستِ خارجی، رئیسجمهورِ آمریکا آزادیِ عملِ بسیار دارد. امّا در خانه، آقای دفترِ بیضیشکل (دفترِ بیضیشکل، نامِ دفترِ رسمیِ رئیسجمهورِ آمریکا است)، توسطِ کنگره بسیار محدود میشود. این ترکیبِ هنرمندانهی تحتِ فشارِ سیاسی قرار گرفتن، مصالحه، فصاحت و نکتهسنجی است که موجبِ تمایزِ روزولت و جیمی کارتر میشود. آن روزهای خوشِ آغاز، اوباما را مدام با روزولت مقایسه میکردند؛ امّا حالا دیگر کسی را شوقِ جستجوی این مشابهت نیست.
کدورت اینجاست که آقای رئیسجمهور، تجربهی بیل کلینتون را خیلی جدی گرفته است. رئیسجمهورِ دموکراتِ قبلیِ آمریکا، به دلایلِ بسیاری، آغازی پر مشقت داشت؛ ولی تقلّای ناکامِ او برای تحمیلِ اصلاحات خدماتِ درمانی به کنگره در سالهای ۹۳ و ۹۴ میلادی، دشوارترینها بود. سپردنِ مسئولیتِ آن کارگروهِ مرموز و مهم به هیلاری کلینتون، که تلاش میکرد به سناتورهای قدرتمند طرحِ مهمی را بقبولاند، نتیجهی معکوس داد. کنگره بلافاصله طرح را مسکوت اعلام کرد و آقای کلینتون در سالِ ۱۹۹۴، کنگره را به جمهوریخواهها باخت و ناکام ماند.
رئیسجمهور نباید کنگره را نادیده بگیرد. امّا آقای اوباما دارد از آن سوی دیگرِ بام پرت میشود؛ کاخِ سفیدِ ایشان، انباشته از کارشناسان و خبرگانِ عرصهی سیاستگزاری است، امّا او تصمیماتِ بزرگ –محرکِ اقتصادیِ ۷۸۷ میلیارد دلاری، کپاندترید، اصلاحاتِ خدماتِ درمانی- را به رهبرِ دموکراتِ کنگره تفویض میکند. به این ترتیب، آقای اوباما بدل به مبلّغِ طرحهای کنگره شده؛ حتی قبل از آنکه جوانبِ این طرحها را به خوبی سنجیده و هزینهی آنها را به درستی اندازه گیرد.
هیچکس برای ریاست جمهوری به نانسی پلوسی (رئیسِ خانهی نمایندگان) رأی نداده است
بدتر این که، طرحها معمولاً به گریز از تصمیماتِ دشوار منجر میشود. در موردِ محرکِ اقتصادی، میتوان از نقصها چشم پوشید؛ چرا که نیازِ فوری به تقویتِ اقتصاد بود. امّا خانهی نمایندگان، لایحهی کپاندترید را تهیه کرد که لایحهای حمایتگرایانه و انباشته از نقاطِ مبهم است؛ لایحهای که باید انتشاردهندگانِ گازهای گلخانهای را مجبور به تغییرِ رویههای خود کند، خبر از صدورِ بی حسابِ مجوزهای انتشارِ گازهای گلخانهای برای کارخانهها دارد! این نگرانی وجود دارد که لایحهی مذکور نتواند سنا را پشتِ سر گذارد و به همین خاطر، برای اجلاسِ کپنهاگ در موردِ تغییرِ هوا که در دسامبر برگزار خواهد شد، با نسخهی خانهی نمایندگان تطبیق داده شود.
در موردِ خدماتِ درمانی، آقای اوباما، بیاناتِ کلی و مبهم را به توضیحاتِ مفصلِ جزئیات، ترجیح میدهند؛ حالا لایحهای پیشِ روی ماست با آوارِ مالیاتی سنگین بر توانگرانِ آمریکا، طرحِ بیمهای همگانی که به دستِ ایالتها خواهد افتاد و بیمِ بیرون راندنِ عرضهکنندگانِ خصوصیِ بیمههای درمانی از عرصهی این کسبوکار، و هزینههای رو به افزایشِ ارایهی خدماتِ درمانی با یارانههای بسیار. به نظر نمیرسد جمهوریخواهانی باشند که بخواهند از چنین طرحی حمایت کنند. تلاشهای بی تأمل برای نجاتِ طرحِ اصلاحاتِ خدماتِ درمانی در سنا در کار است، امّا از سوی دیگر، گروهِ شش نفرهی سناتورها در سنا هم بیکار ننشستهاند و دارند کارِ این لایحه را میسازند؛ همانطور که مقرراتِ مالی هم گیر افتاده است.
سیاستِ به زور وارد کردنِ لایحهها به کنگره بر مبنایی حزبمحور، ممکن است برای نانسی پلوسی، رهبرِ چپگرای دموکراتها در خانهی نمایندگان مناسب باشد، ولی برای آقای اوباما، این سیاست به دو دلیل سیاستِ بدی است و جواب نخواهد داد. این سیاست، ریاست جمهوری را به طرفِ چپگراها سوق میدهد و میانهروهایی را که به او رأی دادهاند و نگرانِ بدهیِ رو به افزایشِ دولتش هستند را میرنجاند. و دیگر این که، با این سیاست حتی ممکن است تصویبِ لوایح نیز مقدور نشود. دموکراتهای محافظهکار، که اغلبِ آنها ایالتها و بخشهای راستگرا را نمایندگی میکنند، در موردِ لوایحی که بدونِ حمایتِ هر دو حزب، برگشت میخورند، نگران هستند. بیش از ۴۰ نفر از آنها مخالفتِ جدیِ خود را در موردِ لایحهی کپاندترید اعلام کردند. و حالا احتمالِ وقوعِ این موضوع در موردِ لایحهی اصلاحاتِ خدماتِ درمانی هم وجود دارد؛ به این ترتیب، این لایحه هم تا پاییز به تعویق خواهد افتاد و آن زمان که موضوعِ کسریِ بودجه بغرنجتر شده، این دو لایحهی سنگین دست به دستِ هم خواهند داد و رأی دهندگان به آقای رئیسجمهور را به وحشت خواهند انداخت.
آقای اوباما چه باید کند؟ او باید قدری از تخیل و رؤیا ساختن دست بردارد و بالاخره ادارهی امور را به دست بگیرد. نمایندههای دموکرات هم باید خوب به خاطر نگه دارند که موقعیتِ آنها بسیار به موفقیتِ آقای رئیسجمهور وابسته است و همچنین، حواسشان باشد که ممکن است محبوبیتِ آقای رئیسجمهور را به خطر اندازند. آقای اوباما باید هوای جمهوریخواههای میانهرو را داشته باشد. این یعنی که اوباما باید کاری اساسی کند: نمیشود انتظار داست که جمهوریخواهها هوای آقای اوباما را داشته باشند؛ مگر اینکه چیزی مطمئن از آقای رئیسجمهور عایدشان شود. برای مثال، یک راهِ جلبِ نظرِ مخالفان به سیستمِ خدماتِ درمانیِ پیشنهادی، این است که اوباما، کاهشِ پیچیدهی مالیاتی را که بهای تمامشدهی واقعیِ بیمهی درمانی را پنهان میکند، کنار بگذارد؛ این همان نظری است که مککین سالِ گذشته داشت. یک رئیسجمهورِ "فراحزبی"ِ واقعی، برای یک چنین مصالحهای تلاش میکند؛ نه اینکه مثلاً رؤیابافی کند و خدماتِ درمانی را برای همه بی هیچ هزینهای بخواهد الّا برای توانگران. اگر آقای رئیسجمهور دقیق و با جزئیات برای ما شرح دهد که چطور میخواهد از پسِ بدهیِ دولت برآید، به یقین، دلِ بسیاری از میانهروهایی که در ایمانشان به او تردید کردهاند را به دست خواهد آورد.
اینها نشدنی نیست. همانطور که اکونومیست هم پیشتر به این موضوع اشاره داشت، امیدها رو به افزایش بود که کمیتهی مالیهی سنا به زودی نسخهای دوحزبی از لایحهی خدماتِ درمانی را منتشر کند. امّا بعد، حتماً نسخهی نهاییِ آن لایحه باید با نسخهی بدِ تهیهشده توسطِ خانهی نمایندگان تطبیق داده شود. و اگر قرار است نتیجه، دوباره طرحی باشد که کسریِ بودجه را دامن میزند و از آن به بهانهی دشواریاش، اجتناب شود (مثلِ لایحهی پوسیدهی خدماتِ پزشکیِ جرج بوش)، پس دیگر، آنها که سالِ گذشته به همین وعدههای گلدرشتِ آقای رئیسجمهور رأی دادند، او را با کدام کارش به یاد خواهند سپرد؟ اوباما، همچنان برای مردم، به عنوانِ مردی پر از امید و شور باقی میماند. امّا این تابستان باید برای نجاتِ ریاستجمهوریاش که دارد زیرِ سؤال میرود، دست به کار شود.
انقلابی خاموش در جهانِ عرب آغاز شده است؛ انقلابی که تنها هنگامی به انجام خواهد رسید که جامعهی عرب از پذیرشِ آخرین دیکتاتوریِ ناکام سر باز زند

چه چیزی عربها را آشفته کرده است؟ برنامهی توسعهی سازمانِ ملل (UNDP) همین هفته پنجمین گزارشِ خود از مجموعه گزارشهای مرتبط با وضعیتِ جهانِ عرب را منتشر کرد؛ گزارشی یأسآور. عربها ملتی پویا و مبتکرند که تاریخِ کهن و افتخارآمیزِ آنها، خدماتِ شگفتآورشان به هنر، فرهنگ، دانش و البته مذهب را در بر میگیرد. امّا از سوی دیگر، دولتهای امروزِ جهانِ عرب را دنیا با سابقهای دائم از ناکامیهایشان میشناسد.
پیش از هرچیز، آنها در آزادی دادن به ملتشان ناکام ماندند: شش کشورِ عربی آشکارا احزابِ سیاسی را محدود میکنند و جز این، باقی ممنوعیتهای پنهانیست. آنها در توانگر ساختنِ ملتشان هم ناکام ماندهاند: با وجودِ نفت، گزارشهای سازمانِ ملل حاکی از آن است که از هر پنج نفر در جهانِ عرب، تقریباً دو نفرشان با روزی ۲ دلار یا کمتر، روزگار میگذرانند. آنها در حفاظت از ملتشان هم ناکام ماندهاند: طبقِ این گزارش، نیروهای امنیتیِ بسیار بسیار قدرتمندِ داخلیِ این کشورها، به ابزاری به دستِ دولت برای ارعابِ ملتِ خودش تبدیل شده است. و همچنین، این گزارش ادعا میکند که کشورهای عربی دارند اقبالِ نیروهای جوانِ خود را از دست میدهند؛ چرا که جهانِ عرب باید تا سالِ ۲۰۲۰ میلادی ۵۰ میلیون فرصتِ شغلیِ جدید ایجاد کند تا بتوانند پاسخگوی نیروی کاری جوان و در حالِ رشدِ خود باشد؛ چیزی که واقعاً با توجه به روندهای اقتصادیِ فعلی، ناممکن به نظر میرسد.
دولتهای عربی به انتقادات بیتوجهند. هرچند در دورهی ریاست جمهوریِ جورج بوش و هنگامِ سرزنشهای نومحافظهکارانِ آمریکایی که وجودِ القاعده را ناشی از فقدانِ دموکراسی در جهانِ عرب میدانستند، مجبور به تحملِ این انتقادات بودند. این تجربهی طولانی، حاکمانِ کشورهای عربی را در توجیهِ ناکامیهایشان خبره کرده است. آنها به فرهنگِ خود اشاره میکنند و میگویند این فرهنگ با انواعِ غربیِ دموکراسی سازگاری ندارد...
اگر حوصله دارید قدری، اینجا را کلیک کنید و از بندِ چهارمش را بخوانید و با آنچه روزِ جمعه ۲۶ تیرماه -یعنی چند روزِ قبلِ آن- در این وبلاگ خواندهاید، واژه به واژه مقایسه کنید... روزنامه روزِ سهشنبه ۳۰ تیر منتشر شده است.
من ظهرِ دیروز وقتِ تماس با خانمی که اسمشان در روزنامه به عنوانِ مترجمِ این مطلب آمده (سرکار خانمِ شادی آذری) و ظاهراً مسئولیتِ گروهِ بینالمللِ دنیای اقتصاد را هم بر عهده دارند، آنچه به جای عذرخواهی شنیدم، کلامِ بیمکثِ به دورِ ادبِ ایشان بود با صدای بلند. و نهایتاً فرمودند: "شما ترجمه بلد نیستید!" !!!!! و من فقط لبخند میزنم و متأسف میشوم از قامتی که اینهمه برای جامهای تنگی کند...
عصر آقای میرزاخانیِ عزیز، سردبیرِ محترمِ روزنامه، در مکالمهای تلفنی بسیار خوشرو و مؤدب، ماجرا را گردن میگیرند و عذر میخواهند. هر چند امروز خبری از توضیح در روزنامه بابتِ ماجرا نمیبینم؛ امّا دوست دارم اینجا سپاسگزار و منتپذیرِ ادب و احترامِ آقای سردبیر باشم که حقیقتاً کدورتِ بیادبیِ خانمِ آذری را از ذهنم زدودند.
متنِ نامهای که دیروز قبلِ ظهر تقدیمِ دنیای اقتصاد شد را هم اینجا میآورم که یادم نرود:
|
|
به نامِ خدا
خدمتِ جنابِ آقای میرزاخانی
سردبیرِ محترمِ نشریهی وزینِ دنیای اقتصاد
با تقدیمِ سلام و احترام،
به اطلاع میرساند بخشِ عمدهی مطلبی که با عنوانِ "بر سرِ علمِ اقتصاد چه آمده است؟" در روزِ سهشنبه به تاریخِ ۳۰ تیرماهِ ۱۳۸۸به ترجمهی سرکار خانمِ شادی آذری در صفحهی ۴ (صفحهی "دنیا") در دنیای اقتصاد به چاپ رسیده است، دقیقاً کپیبرداری از برگردانِ فارسیِ اینجانب از سرمقالهی اخیرِ نشریهی اکونومیست است که روزِ جمعه ۲۶ تیرماه ۱۳۸۸ در وبسایتِ بنده (به آدرسِhttp://eghtesadeadine.blogfa.com ) منتشر شده و همانروز در اختیارِ جنابِ آقای الحسینی و روزِ شنبه به صندوقِ پستِ الکترونیکیِ جنابعالی هم ارسال شده است.
بدینوسیله، ضمنِ محفوظ دانستنِ حقِ پیگیریِ قانونی، از آن مدیریتِ بزرگوار استدعا دارد موضوع، روزِ چهارشنبه ۳۱ تیرماهِ ۱۳۸۸در همان صفحهی روزنامه به اطلاعِ خوانندگان رسیده، از این پس، از تکرارِ وقوعِ این دست تضییعِ حقوق، خودداری گردد. بدیهی است در غیرِ این صورت، مراتبِ امر تا وصولِ نتیجهی مطلوب، از طریقِ مراجعِ ذیصلاحِ قضایی پیگیری خواهد شد.
ضمناً تصاویرِ مطلبِ مندرج در وبسایتِ بنده و روزنامهی دنیای اقتصاد به پیوست تقدیم است. عباراتِ کپیبرداری شده مشخص شدهاند.
با سپاس و احترامِ بسیار
صونا ولیپور
۳۰ تیرماهِ ۱۳۸۸
منتشر شده به تاریخِ ۱۶ جولای ۲۰۰۹ - ۲۵ تیر ۱۳۸۸
... و اینکه چطور باید تغییر کند تا دچارِ اشتباهاتِ گذشته نشود
سوزن گرفتن سمتِ حبابهای اقتصادی، کم حبابهایی را آنهمه تماشایی ترکانده که اعتبارِ خودِ اقتصاد را. اقتصاد، این دانشِ ملالآورِ امروز، همین چند سالِ پیش، به عنوانِ دانشی قدرتمند در توضیحِ بسیاری از رفتارهای انسان، از خرید و فروشِ موادِ مخدّر تا کُشتیِ سومو (کشتیِ سنتیِ ژاپن)، موردِ تحسین قرار میگرفت. وال استریت دربهدر دنبالِ نظریهپردازانِ بازیها و مدلکنندههای اختیاراتِ معامله میگشت. و در عرصهی عمومی، اقتصاددانها بسیار بیش از سیاستمداران موردِ اعتماد بودند. مککین به شوخی میگفت: حرفهای آلان گرینسپان، رئیسِ وقتِ خزانهداریِ فدرال، آنقدر لازمالاجرا بود که اگر میمُرد، رئیسجمهور باید او را ایستاده کنارِ خودش نگه میداشت و به چشمِ جنازهاش عینکِ آفتابی میزد...
حالا در تجربهی بزرگترینِ مصیبتِ اقتصادیِ ۸۰ سالِ اخیر که گریبانمان را گرفته، این اعتبار به خطر افتاده است. در ذهنیتِ عموم، جایگاهِ این حرفهی پرغرورِ دیروز، به زیر کشیده شده است. هرچند هنوز هم اقتصاددانان در کانونِ مباحثِ سیاسی هستند، امّا به اظهارنظرهای آنها، امروز بیش از هر زمانِ دیگر با بدبینی و تردید نگریسته میشود. امروز، اقتصاد از محکومیتِ به تقصیر رنج میبرد. در یکی از سخنرانیهای اخیرش، پاول کروگمان، برندهی جایزهی نوبلِ اقتصاد در سالِ ۲۰۰۸، میگوید بخشِ عمدهی ۳۰ سالِ گذشتهی اقتصادِ کلان، "در بهترین حالت، بسیار بیفایده و در بدترین حالت، قطعاً مضر بوده است." باری ایچنگرین، تاریخدانِ اقتصادیِ برجستهی آمریکایی، میگوید که این بحرانِ اقتصادی، " ما را در موردِ عمدهی آنچه خیال میکردیم از اقتصاد میدانیم، به شک انداخته است."
شیوعِ این سادهانگاری که اقتصاد به تمامی بیاعتبار و بدنام شده، عکسالعملِ شدیدی نسبت به علمِ اقتصاد را برانگیخته است. اگر تا دیروز، سرمایهگذارها و سیاستمداران در فضائلِ اقتصاد مبالغه میکردند، امروز هم از سوی دیگری به افراط، خطا میروند و چشمشان را به روی فوایدِ این علم بستهاند. اقتصاد بیش از آنچه رویهی تقلیدیِ کورکورانهای باشد، منشوری برای درکِ جهان است. با گسترهای بسیار فراخ؛ از تئوریهایی برای توضیحِ مکانیزمِ تعیینِ قیمتها تا مباحثِ رشدِ اقتصادی. حواسمان باشد که بخشِ عمدهی پیکرهی این دانش، هیچ پیوندی با بحرانِ مالیِ اخیر ندارد و همچنان مفید است و نباید آن را زیرِ سؤال برد.
و اگر اقتصاد، به عنوانِ دانشی وسیع سزاوارِ دفاعی جدی باشد، پارادایمِ بازارِ آزاد به این مهم قادر خواهد بود. بسیاری افراد، به ویژه در اروپا، اشتباهاتِ اقتصاددانان را با ناکامیِ لیبرالیسمِ اقتصادی برابر میگیرند. به نظر مرسد منطقِ آنها این است که اگر اقتصاددانان در موردِ موضوعی به خطا روند، سیاستمدارها بهتر عمل خواهند کرد. این نتیجهگیریِ نادرست و خطرناکی است.
نادانهای عقلایی
این اخطارها، به هر حال، نباید این واقعیت را مخفی کند که دو بخشِ اصلیِ دانشِ اقتصاد –اقتصادِ کلان و اقتصادِ مالی- حالا، به درستی، به طورِ جدی موردِ بررسیِ مجدد قرار گرفتهاند. سه انتقادِ اصلی در میان هست: نخست اینکه اقتصاددانانِ کلان و اقتصاددانانِ مالی باعثِ این بحران بودهاند، دوم اینکه اینان در شناساییِ سریعِ بحران ناکام ماندند و سوم اینکه هیچ ایدهای برای رفعِ بحران ندارند.
انتقادِ اول تا حدودی درست است. اقتصاددانانِ کلان، مخصوصاً در بانکهای مرکزی، بسیار بیش از حد بر مهارِ تورم متمرکز بودهاند و نسبت به حبابهای دارایی، سهلانگار. اقتصاددانانِ مالی، در این میان، نظریههایی در موردِ کاراییِ بازارها ارایه میدادند و از این تفکر که بازارها میتوانند خود را تنظیم کنند و نوآوریِ مالی (نوآوری در ایجاد و بازارسازی برای انواعی جدیدِ اوراقِ بهادارِ معاملاتی) همیشه چارهساز است، دفاع میکردند. بسیاری از ابزارهای وال استریت هم بر مبنای این ایدهها ایجاد شدند.
امّا اقتصاددانان در اعتقادشان به کارآییِ بازار سخت سادهلوح بودند. جامعهی دانشگاهیِ اقتصادِ جهان، ۳۰ سالِ است که به حفرههای "فرضیهی کارآییِ بازار" پرداخته است. دو تن از مشهورترینِ این اقتصاددانان، ژوزف استیگلیتز و آندری اشلیفر بودهاند. اقتصادِ رفتاری، این حوزهی بسیار مهمِ جدید، روی پیامدهای اقداماتِ غیرعقلایی متمرکز است.
بنابراین، اخطارهای بسیاری موجود بود. امّا تا این بینشها از جامعهی دانشگاهی به هزار مکافات به وال استریت راه مییافت، ظرافتها و نازکبینیهای موضوع به کناری گذاشته، و فرضیاتِ پوچ و بیمعنایی به آن افزوده میشد. هیچ تئوریِ اقتصادی نمیگوید که شما باید مشتقاتِ رهنی را بر مبنای اینکه قیمتِ خانه همیشه رو به افزایش است ارزشگذاری کنید. استادانِ مالیه را نمیتوان به خاطرِ این موضوع مقصر دانست امّا شاید بتوان گفت که آنها باید بلندتر داد و فریاد میکردند که دارد در عمل، از دیدگاههایشان سوء استفاده میشود... و همچنین میتوان به از خودشیفتگیِ اقتصاددانانِ کلان اشاره کرد و افسوسِ فریادهایی را خورد که از اینان به گوش نرسید.
غفلت و غافلگیری
بیراه نرفتهایم اگر شِکوه کنیم که اغلبِ اقتصاددانان در مشاهدهی سریعِ شرایطِ بحران قصور ورزیدهاند. هرچند بودهاند اقتصاددانانی که به هشدارِ مصائبِ پیشِ رو دادِ سخن دادند: رابرت شیلر از دانشگاهِ ییل، نوریل روبینی از دانشگاهِ نیویورک و تیمِ فعّال در بانکِ توافقاتِ بینالملی (BIS)، که حالا به خاطرِ پیشگوییشان مشهورند. امّا اغلبِ اقتصاددانان از ماجرا غافل بودند و حتی آن عدهای هم که نگران بودند و احساس میکردند اتفاقاتی در شُرُفِ وقوع است، هیچ تصوری از اینکه پیامدها تا چه اندازه بد میتوانند باشند نداشتند.
این موضوع تا حدودی به دلیلِ جداافتادگی در شاخههای علمِ اقتصاد است که هم ابزارهای در دسترس و هم پندارهای دستاندرکاران را محدود میکند. عدهی کمی ازاقتصاددانانِ مالی به عدمِ نقدینگی یا ریسکِ شراکت فکر میکردند، مثلاً چون مدلهای استانداردِ موردِ استفادهی آنها این موضوعات را نادیده میگرفت. و تعدادِ کمی دربارهی اثرِ توقیفِ همزمانِ انواعِ طبقاتِ دارایی بر کلِ اقتصادِ بازارها نگران بودند؛ چون کسی باورش نمیشد چنین رویدادی ممکن است.
امّا در موردِ تلاش برای رفعِ بحران چطور؟ بحرانِ مالی، به توافقِ شکنندهی میانِ مطلقگراها و کینیزینها ضربه زده است؛ توافق در این زمینه که سیاستِ پولی بهترین راه برای هموارسازیِ چرخهی اقتصادی است. در بسیاری کشورها، نرخِ بهرهی کوتاهمدت نزدیک به صفر است و در یک بحرانِ بانکی، سیاستِ پولی نمیتواند کارکردِ خود را ایفا کند. با از بین رفتنِ توافقِ مذکور میانِ این دو گروه، هر دو طرف، به اصولِ خود بازگشتاند و تفکراتِ گروهِ مقابل را به کلّی نادیده گرفتهاند. کینزینهایی همچون آقای کروگمان، از طرفدارانِ بی چون و چرای محرکِ اقتصادی شدهاند و مطلقگراها معترضانِ بی چون و چرای آن. و برای بیرونیها، این بدصدایی بر بیهودگیِ کارِ اقتصاددانان صحّه گذاشته است.
وقتی تمامِ انتقادها را کنارِ هم میگذاریم، به روشنی ضرورتِ بازنگری، به ویژه در اقتصادِ کلان را در مییابیم. همانطور که رکودِ اقتصادی، به کینزینیسم قدرت داد، و رکودِ تورمیِ سالهای ۱۹۷۰ واکنشِ متفاوتی را ایجاب کرد، حالا هم "ویرانیِ خلاق" در شرفِ وقوع است. بانکهای مرکزی مشغولِ رها کردنِ تحلیلهای ناپخته از بازارهای مالی هستند. و اقتصاددانانِ مالی دارند بررسی میکنند که محرکها چطور میتوانند کاراییِ بازار را به انحراف بکشند. اوضاعِ دشوارِ امروز، موضوعاتی جدید برای پژوهش برانگیخته است: چه نوع محرکِ مالی اثربخشتر است؟ چطور میشود به بهترین وجه وقتی نرخِ بهره صفر است، سیاستِ پولی را منبسط کرد؟ و مانندِ اینها.
امّا هنوز به تغییری گستردهتر در نگرش نیاز هست. اقتصاددانان باید از حجرههای خود بیرون بزنند: اقتصاددانانِ کلان باید مالیه را بشناسند، و استادانِ مالیه باید بیشتر دربارهی زمینهای که بازارها در آن فعّالند بیندیشند. و همهی آنها باید بیشتر و بیشتر روی شناختِ حبابهای دارایی و آنچه که پسِ ترکیدنِ آنها روی خواهد داد، کار کنند. نهایتاً اقتصاددانان دانشمندانی اجتماعیاند که سعی میکنند جهانِ واقعی را بشناسند. و این بحرانِ مالی، بیتردید این جهان را تغییر داده است.

